برعکس پول هایم زندگیم گوشه دارد ، همانجا که همیشه تنها مینشینم !
همه در دنیا کسی را دارند برای خودشان: تنهایى راه رفتن سخت نیست … ! از تنهایی بمیـــر تــــنهـایـــی ام ، دکتر پای نسخه ام بنویس “ممنوع ملاقات” تنهایی آدم ها به عمق دریاست وقتی که تنهام ، بالاتر و بهتر میتونم پرواز کنم نگذاريد زبان شما از افكارتان جلوتر برود.((شيلون)) انديشه كردن كه چه گويم به از پشيماني خوردن كه چرا گفتم.((سعدي با خود صحبت كن؛ خيلي چيزها داري كه به خودت بگويي و خيلي سوالها داري كه بايد از خودت بپرسي.((اپيكتت)) اولين شرط كاميابي، شهامت و بي باكي است.((ناپلئون بناپارت)) همان طور كه نور زياد مانع ديدن مي شود، فراواني نعمت مانع لذت و كاميابي است.((تن) آن كس كه جرات انجام كارهاي شايسته را دارد، انسان است.((ويليام شكسپير)) دوستي كه از او به تو سودي نمي رسد، از دشمني او نيز تو را زياني نخواهد رسيد.(( كيقباد)) هيچ انساني نمي تواند از قلمرو شخصيت خود جلوتر برود.((جان مورلي)) امروز برایت یک عینک نو خریدم … من مانده ام و۱۶جلد لغت نامه که هیچکدام ازواژه هایشان باران که می بارد ، دلم برایت تنگ تر می شود
راه می افتم ، بدون چتر ! من بغض میکنم ، آسمان گریه ! چه “شوری” میزند دلم وقتی… بدون گذرنامه ازخیالم عبورخواهی کرد آرزو کن با من
که اگر خواست زمستان برود گرمی ِ دست ِ تو اما باشد آرزو کن با من “ما” ی ما ” من” نشود سایه ات از سر ِ تنهایی ِ من کم نشود . . . دستانت رو دور گردنم حلقه کن
این دوست داشتنی ترین شالگردن شب های سرد من است ؛ باور کن . . . با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا
مثل یک روح در دو پیکریم
تو در پیکره ی خدایی من در پیکره ی انسانی عاشقانه میپرستمت شاید روزی یک روح در یک پیکر شویم … .
بــــاز هـــــم خیال تــــو دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز!
هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود! آخرین باری که شمردمشان تنها یک دلیل برایم مانده بود..! آنهــــــــــم دیدن تو بود !! . .
خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری … حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند ! و من … فرار می کنم از فکر کردن به تو مثل رد کردن آهنگی که … خیلی دوستش دارم خیلی ! . نگاهتـــــــ ــ
بی خــــــار بر اندام من می پیچــــــــد …. . کــاشـــ میـــــــــ دانـستـمـــ
چــطـــور بــه صبـــح بـرسـانـمــــ تــمـــامـــِ شبــــ ـــهـایـی را کـــ ه بــا رفـتـنـتـــــ یــلـــدا شـــدنـــد …!!
پـــــــــــــــرواز را دوســــت دارم
وقتـــــے از ارتفاعــــات لبانــــــت به عمــــق آغوشـــت سقـــوط میکنــــم چـــه سقــــوط دلنشینــــے راستــــے میدانستــــے پــــــــــــــرواز را تـــو یـــادم دادے خوابیدن میان دستان تو
بیدار شدن روبه روی چشمان تو دیدن لبخند هر روزه ی تو گرفتن دستان گرم تو سر بر بازوی تو نهادن سرت را به سینه فشردن راه رفتن بازو به بازو کنار نگاه تو این است تنها آرزوی من , رویای همه ی شبهای من
قافیه های بلند نگاهت همیشه از آمدن “نـ” بر سر کلمات مـی ترسیدم !
نـ داشتن تو… نـ بودن تو… نـ ماندن تو… کـاش اینبـار حداقل دل واژه برایم می سوخت و خبـری مـیداد از نـ رفتن تـو… تقویم روزهایـــــمـ شکسته و گــــُ ــــم است
“بی تـــــ ــو” چه فـَــرقی میکند امروز چــندمـ استـــــ ؟! گیسوانم نـوازش دستــت را می خواهــند با طعم نــاز ، نه نیاز من از تمام آسمـــان یک بــــاران را میخواهم
و از تمــــام زمین یک خیابان را … و از تمام تو یک دست ڪه قفــــل شده در دست مـن.. . . مـــــــــــــی توانم بــــــــپرسم چــــــــه عطری می زنــــــــــــی؟ گر کارگردان بودم دلم سفر مي خواهد ...
نه براي رسيدن به جايي ...
فقط بخاطر رفتن ...!
|
|